دو کاری که همیشه انجام دادهام
از ۱۰ سالگی کدنویسی میکنم. در ۱۷ سالگی گیتار را دست گرفتم. هیچکدام مرا مشهور نکردند - اما هیچوقت هم نتوانستم از هیچکدام دور بمانم.
گیتار اول برایم عشق بود، بعد مهارت. چند سالی در یک گروه بودم، آنقدر tab یاد گرفتم که کارم راه بیفتد، و اصلاً سمت تئوری نرفتم چون فکر میکردم زیادی خفنام برای این چیزها. راستش فراتر از الگوهایی که انگشتهایم حفظ کرده بودند، واقعاً نمیدانستم چه میزنم.
زندگی پیش آمد. گیتار را کنار گذاشتم، تماموقت کدنویسی را شروع کردم و بهعنوان توسعهدهنده برای خودم مسیر شغلی ساختم. سالها گذشت. یکبار کوتاه به گیتار برگشتم، اما دوام نیاورد.
بعد، اوایل دهه سی زندگیام، دوباره سراغش رفتم. این بار جدی. خودم به خودم تئوری یاد دادم. و یکچیزی جا افتاد - آنقدرها هم که همیشه فکر میکردم سخت نبود. دوباره عاشق گیتار شدم، با این تفاوت که این بار واقعاً میفهمیدم چه مینوازم.
بیش از بیستوچند سال کدنویسی کرده بودم و بیست سال هم گیتار زده بودم. بالاخره قرار بود این دو به هم برسند.
یک گیتار فولسایز و یک بچه کلافه
دخترم، Isla، از نهسالگی یادگیری را شروع کرد. دلش واقعاً میخواست ساز بزند - واقعاً - اما با یکی از گیتارهای قدیمی PRS من تمرین میکرد. فولسایز بود. برای دستهای او خیلی بزرگتر از حد لازم بود.
نمیتوانست به کششها برسد. هنوز نمیتوانست از انگشت کوچک استفاده کند. و هر منبع آکوردی که پیدا میکردم، دقیقاً همان shape را به او نشان میداد که به من نشان میداد - یک بزرگسال با دستهای بزرگ. هیچچیز نبود که بگوید «اینها آکوردهایی هستند که همین حالا واقعاً میتوانی با دستهای خودت، روی گیتار خودت، بنوازی.»
پس شروع کردم به ساختنش.
دامنهٔ فرت را محدود کردم تا فقط shape را ببیند که دستهایش به آنها میرسد. انگشت کوچک را هم حذف کردم تا با امتحان کردن fingering که برایش عملاً غیرممکن بودند، ناامید نشود. درجهٔ سختی را روی مبتدی گذاشتم تا کتابخانه فقط shape را نشان بدهد که از پسشان برمیآید.
و جواب داد. توانست آکورد بزند. آکوردهای واقعی - نه نسخههای سادهشده، فقط آنهایی که به دستهایش میآمدند. دیگر کلافه نمیشد و شروع کرد به موسیقی ساختن.
همان لحظهای بود که Fretscape از یک پروژهٔ فرعی تبدیل شد به چیزی که واقعاً اهمیت داشت.
هیچکس این کار را نکرده بود
هرچه بیشتر میساختم، بیشتر نمیتوانستم باور کنم که از قبل وجود نداشته است.
ساعتها با گیتارم مینشستم و در میآوردم چه چیزی یک fingering را از دیگری سختتر میکند. کشش. نوع barre chord. تعداد انگشتها. اینکه آیا آن shape دستتان را در موقعیتی ناراحتکننده قرار میدهد یا نه. چیزهای بدیهی - چیزهایی که هر گیتاریست بهصورت غریزی حس میکند - اما هیچکس آنها را کمیسازی نکرده بود. چیزی را که «فقط میدانی» تبدیل کنی به منطقی که کامپیوتر بتواند بفهمد. دقیقاً از همان مسئلههاست که من برایش زندگی میکنم.
بعد شروع کردم به نگاه کردن به تعویض آکوردها. اینکه کدام انگشتها حرکت میکنند، کدامها سر جای خود میمانند، و چهقدر جابهجا میشوند. این ایده که بهترین Voicing برای یک آکورد به آکورد بعدی بستگی دارد - وقتی بلند میگویید، آنقدر بدیهی به نظر میرسد. اما هیچ ابزار آکوردی اینطور فکر نمیکند. همه با هر آکورد طوری رفتار میکنند که انگار در خلأ وجود دارد.
مدام انتظار داشتم رقیبی پیدا کنم که این کار را از قبل انجام داده باشد. تکتک اپهای آکورد، ابزارهای آنلاین و منابع گیتاری را که میتوانستم پیدا کردم و نگاه کردم. هیچ. حتی یکی هم نه.
نمیدانم چرا. رضایتزدگی؟ اولویتهای دیگر؟ مهم نیست. چیزی که مهم است این است که گیتاریستها سزاوار ابزارهای بهتری هستند، و حالا یکی دارند.
لحظهای که واقعی شد
راستش؟ وقتی صفحهٔ «گیتار برای هر دست» را مینوشتم.
اصل ماجرا این است: من Fretscape را برای افراد دارای محدودیتهای جسمی نساختم. آن را برای هر گیتاریستی ساختم - از مبتدیای که میخواهد در پوزیشن باز بماند تا نوازندهٔ باتجربهای که با کوکهای خاص آزمایش میکند. این سیستم فیلتر وجود دارد چون یک ابزار آکورد قدرتمند باید به شما اجازه بدهد گزینهها را تا جایی محدود کنید که با دستهایتان، سطح شما و تنظیماتتان جور باشد. این فقط طراحی خوب است.
اما وقتی نشستم و سناریوها را یکییکی نوشتم - یک گیتاریست با یک انگشت کمتر، یک گیتاریست مبتلا به آرتروز، یک بچه با دستهای کوچک، کسی که در حال بهبود از آسیبدیدگی است - به چیزی رسیدم که واقعاً عصبانیام کرد. این قابلیتها از قبل آنجا بودند. نتیجهٔ طبیعیِ درست ساختن سیستم بودند. یعنی هر ابزار آکورد دیگری هم میتوانست این کار را بکند. و هیچکدام حتی زحمتش را نکشیدند.
گیتار جادویی است. میخواهم این را با هرچه آدم بیشتری ممکن است شریک شوم. این فکر که ممکن است کسی منصرف شده باشد چون هر ابزاری shape را به او نشان میداد که از نظر فیزیکی نمیتوانست بنوازد - و اینکه راهحل به این سادگی بوده - واقعاً روی من اثر میگذارد.
Fretscape کتابخانه را بر اساس هر کسی که در حال نواختن است از نو میسازد. اینکه به آدمهایی کمک میکند که من اصلاً مشخصاً برایشان نساخته بودم، همان چیزی است که بیش از همه به آن افتخار میکنم.
ساختهشده در یورکشایر
Fretscape را یک نفر ساخته - من، Kyle - از یورکشایر انگلستان.
نه سرمایهگذاری خطرپذیر. نه تیمی پنجاهنفره. فقط یک گیتاریست که کدنویسی میکند، دختری که به chord shape بهتری نیاز داشت، و آن نوع تمرکز وسواسگونهای که تا وقتی مسئله درست حل نشود، رهایش نمیکند.
و Beckie - همسرم - که به حرف زدنهای من دربارهٔ مسئلههایی گوش داده که هیچ دلیلی نداشته به آنها اهمیت بدهد، یک سال تمام ناپدید شدنم در این کار را تحمل کرده، و حتی یک بار هم نگفت بس کن. Fretscape وجود دارد چون او به من فضا داد تا آن را بسازم.
Fretscape را همانطور میسازم که خودم دوست داشتم کسی برای من ابزاری بسازد: با فکر، با دقت، و با این فرض که کسی که از آن استفاده میکند سزاوار چیزی بیشتر از یک فرهنگ آکوردِ مانده از ۲۰۰۵ است.
ساختهشده در یورکشایر انگلستان. درست مثل چای.
ببینید مشغول ساختن چه چیزی بودهام.
Fretscape الآن فعال است و مدام رشد میکند. بهترین راه برای فهمیدنش این است که خودتان امتحانش کنید.
